سلام ... حالا که همه چی خدا رو شکر به خیر گذشته ... میخوام بگم تقریبا یه معجزه تو زندگی من رخ داده!!!
که تا حالا میشه گفت بی سابقه بوده!!!
دقیقا از دوشنبه 6 تیر 90 شروع میشه .. ساعت 2 نصفه شبه .. و من پای لپ تاپم ... یه دفعه یه احساس عجیبی تو سراسر وجودم افتاد .. یه درد خاصی داشتم .. اونم تو ناحیه ای که برام خیلی عجیب بود!!!
گفتم میگذره .. هی درد میگرفت و ول میکرد ... روز بعدش بعد از ظهر با خانواده رفتیم بیرون چون 4 شنبه قرار بود برم دانشگاه میخواستم یه خریدی بکنم!!!... حالتی که داشتم بدتر شده بود .. و به همراهش حالت تهوع
و .. هم اضافه شده بود .. راه رفتن برام مشکل شده بود .. اما خودم و نگه داشتم و به خرید ادامه دادم!!!!
اما شب نتونستم دردش و تحمل کنم ... گفتم یه دل درد ساده است !!!!
برای خودم آب جوش نبات درست کردم ... عرق نعنا خوردم .. از این کارهایی که پیر زنها میکنن، انجام دادم تا دل دردم آروم بشه!!!!
بالاخره تا صبح خوابم نبرد و با درد سر کردم .. ساعت 6:30 صبح بود که مادر و صدا کردم که بریم تهران و من برم دانشگاه که از یه نفر جزوه بگیرم!!!!
مادرم کلی گفت: دختر من نگرانم بیا و نرو ... بیا بریم دکتر .. رنگ و رو نداری!!!! 
منم با خونسردی
کامل گفتم : مامان جون . قربونت برم من حالم خوبه .. و سرحالم .. باید برم جزوه بگیرم .. درسهام عقبه!!!!!
راه رفتن خیلی برام سخت بود .. خیلی سنگین شده بودم .. اما به زور خودم و سر پا نگه داشته بودم!!!!!
تقریبا میشه گفت ساعت 10:30 رسیدم دانشگاه ... حالم خوب نبود ... عرق سرد میکردم و حالم رو به راه نبود کلا!!!!
دل دردم خیلی بیشتر شده بود .. اون کسی هم که قرار بود لطف کنه و برام جزوه بیاره دیر کرده بود!!!!! 
دیدم واقعا نمیتونم یه جا وایسم ... سرم گیج میرفت .. چند تا از دوستام و دیدم و باهاشون مشغول شدم ...
به سحر گفتم سحر من حالم زیاد خوب نیست .. دلم درد میکنه!!!! سحر گفت از این ویروس های جدید گرفتی ... خوب میشییییییییییییی!!!!! گفتم خدا کنه
... دردش خیلی زیاد شده از دیشب!!!!! 
گفت برو خونه خب ... گفتم منتظر یه نفرم که مثلا برام جزوه بیاره ... 

من و سحر نشستیم یه خورده با هم حرف زدن ... که زمان بگذره .. اما من هر دقیقه دردم زیادتر میشد!!!!
هی اس ام اس میدادم به این طرف .. که کی میرسی؟؟؟ کی میای؟؟؟؟ کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! 
نمیتونستم بگم درد دارم بیا ...
بعد ۱ ساعتی .. ایشون تشریف فرما شدن ... منم جزوه رو گرفتم و سریع حاضر شدم برم خونه!!!!! ( حالا بازم دستش درد نکنه .. خیلی زحمت کشید برام آورد ...
)
تو راه با سحر اومدم و تو مترو که من نمیشستم ... انقدر سرگیجه و حالت تهوع و دل درد داشتم که نشستم کف مترو ....
مادرم که من و دیده بود خیلی ناراحت شده بود .. سحرم که چند ایستگاه بعدش پیاده شد و رفت ...
مامانم رو کرد به من گفت: درد داری ؟؟؟؟
منم گفتم : نه پَ دارم به بدهکاری هام فکر میکنم!!!! 
مامانم گفت چته؟؟؟؟
گفتم حالم بده ... 
یه شکلات در آورد به من داد ... من خوردم یه خورده حالم بهتر شد!!! اما دردم کم نشد!!!!
بالاخره رسیدیم ایستگاه ترمینال جنوب ... که برگردیم بیایم خونه!!! چون مهمون داشتیم تو خونه باید برمیگشتیم .. و گرنه تو تهران خونه داریم!!!!
تو ماشین انقدر درد گرفت اما هیچی نگفتم ...
چون نمیشد کاری کرد ..
بالاخره رسیدیم خونه و دیدم واقعا دارم میمیرم ...
مامانم گفت بریم دکتر گفتم نمیتونم...
در همون حال مهمون برامون رسید!!! 

پسر خاله و زن و بچه شر و شیطونش (حسن
) اومده بودن .. اما خدایی پسر عاقلیه .. دید من درد دارم ... اومد منو نااااز کرد قربونش برمممممممممممم 

بعد علی رضا .. پسر خاله ام گفت .. زنگ بزنین اورژانس بیاد ببریمش .. من از اورژانس خیلی میترسم ..!!!! 
بعد با گریه گفتم .. نه من نمیامممممم .. زنگ بزنین آژانس بیاد .. بالاخره با کلی دردسر بود ما رو رسوندن بیمارستان شهید بهشتی .... وقتی رسیدیم اورژانس ..
دکتر اورژانس اومد یه معاینه کرد و گفت سریع ببریدش آزمایش بده!!!
ما رفتیم آزمایش و دادیم .. اول گفتن ۳۰ دقیقه دیگه آماده میشه .. منم حالم خراب بود ... هی این ۳۰ دقیقه ها زیاد شد!!!!
تا شد ۲ ساعت .. علی رضا که باهامون بود .. شروع کرد داد و بیداد که خواهر من حالش بده !!!! ( حالا علی پسر خالمه ها .. اما از بچگی ما با هم بزرگ شدیم به خاطر همین به من میگه خواهر
) بالاخره جواب آزمایش و گرفتیم و دکتر اورژانس دید و گفت بستری
.. مامانم ترسید گفت چشه؟؟؟؟؟ گفت الان دکتر جراح میاد معاینه اش میکنه!!!!
مامانم گفت جرااااااح؟؟؟؟؟؟ 
بستری کردن ما رو ... بعد دکتر ۱ ساعت بعد اومد و معاینه کرد و گفت الان پرستار میاد .. هیچی به من نمیگفتن که!!!!!
پرستار هم نیومد تو راهرو داد زد همراه خانوم .....
گفتم خدایا ... این جا دیگه کجاست؟؟؟؟؟ پرستارش حال نداره بیاد
من تو اون حال بد .. داد زدم ۰۹۱۰۰۰۰۰۰۰۰
علی و مامانم هم خندیدن .. 
مامانم رفت و اومد با چشم گریون ... اومد گفت باید اماده شی واسه عمل!!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم چییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ 

تقریبا میشه گفت دردم و فراموش کردم و فقط ترس عمل به جونم افتاده بود!!!!!
شروع کردم گریه و ...
گفتم عمل نمیکنم ... علی که کنارم وایساده بود .. گفت چی شده!!!؟؟؟؟ عمل چرا؟؟؟؟
مامانم با یه بغضی گفت : آپاندیس!!!!!
دیگه دنیا داشت دور سرم میچرخید .... از ۲ شنبه شب تا همون دقیقه عین برق و باد از جلوی چشمام رد شد!!!!!
دیگه با هر بدبختی بود .. لباس و پوشیدم و رفتیم در اتاق عمل .. حالا من شروع کرده بودم به دلداری دادن به مامنم و علی که داشتم عین ابر بهار گریه میکردن ... هی براشون میگفتم چیزی نیست .. حل میشه!!!!! میخندیدم
اونها هم جوری گریه میکردن که من میخوام برم و برنگردم!!!!!
با ویلچر منو بردن .. مامان و علی هم پشت سرم می اومدن!!!!
وقتی رسیدیم در اتاق عمل گفتن خودش باید راه بره .. یه پرستار سبز پوش زیر بغلم و گرفت و برد من و اتاق عمل ۲ ... ( کلی اتاق عمل بود ... خودم ترسیدم اون همه اتاق و دیدم!!!!
) درازم کردن رو تخت و دکتر جراح اومد بالا سرم .. گفت دختر تو چقدر ناز داری ... یه آپاندیسه دیگه!!!! 

دیدم یه دفعه دورم شلوغ شد .. کلی آدم اومده بودن ... ۴ تا زن بودن .. ۵-۶ تا مرد!!!! یه مرد خوشتیپی بود که فکر کنم متخصص بیهوشی بود ... نشست رو صنندلی کنارم و شروع کرد باهام حرف زدن و آمپول زدن بهم!!!!
گفت امروز چیزی خوردی؟؟؟؟
منم که ... گفتم نه ...
گفت مطمئنی؟؟؟؟ گفتم نه!!! گفت خب چی خوردی؟؟؟؟ گفتم یه کیک !!!!
دیگه همین؟؟؟؟ گفتم آره!!!!
گفت اعتراف کن .. گفتم به چی؟؟؟؟ 
گفت چی کار کردی امروز .. گفتم هیچی .. رفتم دانشگاه!!!!! 
رشته ات چیه؟؟؟؟
گفتم صنایع ... گفت صنایع غذایی؟؟؟؟ گفتم نه بابا .. مهندسی صنایع!!!!
گفتم اتاق اعترافه؟؟؟؟ گفت اره دیگه .. باید بفهمم سطح هوشیاریت چقدره ...
گفت ازدواج کردی؟؟؟ یه لبخندی زدم گفتم نه!!!!
یه دفعه دیدم همه اتاق داره میچرخه ... گفت چند سالته : دیدم دیگه نمیتونم چیزی بگم ... به زور گفتم ۲۰ سال ...
بعد یه زنی اومد یه ماسک و گذاشت رو دهنم و من دیگه هیچی نفهمیدم!!!!!
نمیدونم چقدر طول کشید ... اما وقتی بهوش اومدم تو اتاقم بودم .. خیلی تشنه ام بود ....
هنوز هم سرگیجه داشتم و نمیتونستم تکون بخورم .. تازه داشت بدنم از بیهوشی در می اومد و تازه درد رو میفهمیدم ....
یه پرستار اومد و یه داروی خواب اور بهم زد ... گفت حالت خوبه!!؟؟؟؟ منم هنوز منگ بودم ... گفتم نه!!!!
ساعت ۱ رفتم اتاق عمل ساعت ۴ صبح در اومدم !!!!
ساعت ۷ صبح پرستارا برای تحویل شیفت اومدن گفتن نباید چیزی بخوره ..
روز جمعه گفتن مرخصی .. اما گفتن شنبه این هفته نه .. هفته بعدش باید بری بخیه هاتو بکشی!!!!! 
دکترم خیلی عاقله و خوبه!!!! شنبه که رفتم پیشش گفت : به به این دختر که معجزه است اومده!!!! خوبی؟؟؟؟
من که تعجب کرده بودم .. نشستم گفتم: معجزه؟؟؟
گفت اره دیگه ، ۳ روز با یه آپاندیس ترکیده تو سر کردی ... تو یه فرد معمولی ۲۴ ساعت از ترکیدن آپاندیس بگذره .. دیگه میمیره!!!!!
من که 
شده بودم ...
گفت برو رو تخت بخواب بیام بخیه هات و بکشم ... 
بخیه ها رو کشید و گفت هفته دیگه که امروز بشه بیا .. تا دوباره ببینمت!!!
امروز رفتم و خیلی راضی بود ازش ... گفت خوش زخمی و خودت هم دختر خوبی هستی !!!! 
گفت اگه درد داشت یا اتفاق خاصی افتاد بیا بهت دارو بدم!!!!!
گفتم چشم و خداحافظی کردیم!!!!!! 
خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت و این معجزه ای بود که واقعا همه ازش تعجب کردن و میگن قدرت خدا رو ببین که تا نخواد برگ از درخت نمی افته!!!!!!
راستم میگن دیگه!!!!! 
پ.ن ۱ : الان حاااااااااالـــــــــــم خیلی خوبه!!!!!!! 

پ.ن ۲ : از وضعیت بیمارستان و رسیدگیشون خیلی ناراضی بودم .. بیمارستانه داریم مااااااااا؟؟؟؟؟ 
پ.ن ۳ : با توجه به اینکه ترم تابستونه و من هم مجبور به اخذ واحد شدم ... یه چند وقتی ممکنه کم بیام نت!!!!!
هه
دلم تنگ میشه .. اما میام سر میزنم!!!!! 

برام دعا کنین ...
خیلی خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااد 
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی 
نــــــــــــــــــفــــــــــــس 