دیــ ــگـ ــه تـ ــوان نــ ـدارم ...



وقتی دورو برتو نگاه میکنی میبینی تو یه رادیکال گیر کردی !!!

ولی میبینی یه طرفش بازه ... میخوای بری بیرون ...

اما بهت میگن باید " توان " داشته باشی .... تا بتونی بیای بیرون ... !!

میشینی یا خودت فکر میکنی هر چی توان داشتی مصرف کردی تا بری زیر این رادیکال و حالا .... !!! :|




پ.ن 1 : خیلی سخت میگذره ...

پ.ن 2 : کمتر از 50 روز مونده به امتحانام ... :| 

پ.ن 3 : نگاه کن فقط با نگاه کردنت من و تو چه رویایی انداختی // به هرچی ندارم ازت راضیم تو این زندگی رو برام ساختی // به من فرصت هم زبونی بده به من که یه عمره بهت باختم // واسه چند لحظه خرابش نکن بتی رو که یک عمر ازت ساختم ... !!!!


 ... قربون نفسهاتون ...

× نفس ×


دلـ ــگـ ـیـ ـرمـ ــ ...


سلام ... نفس از یه راه دور اومده ... خسته .. دلشکسته .. دلگیر ... سفر نبودمااا .. یه راه دوری بودم ...

تازه برگشتم ...

حالا شاید بگین کوه کنده .. نه والا .. بحث یه چیز دیگس!!! :) ;)


بگذریم .. نمیشه توضیح داد !!! اصن توضیح دادنش سخته والا !!! :|


خب حوصله نداشتم اپ کنم اما از اخرین اپم خیلی وقته میگذره !!

گفتم یه ابراز وجودی بکنیم و با این کارمون یه گرد و خاکی از اینجا زدوده بشه !!! :)


یه جمله میگم و بیشتر از این سرتونم درد نمیارم ...

فقط یه جمله نیستاااااا کلی حرف توشه !!!!

حرف برا گفتن بسیار است ... !!!! :)

اما نمیشه گفت یعنی همدمی ندارم .... :(


 دلــگــیـــرمــ از تــمـامــ لـــحــظــه هــایــ کــه هــیــچــکـــدامــشــانــ بــر وقــفــ مــرادمــ نــشــد ... !!!


قربون نفسهاتون ... همیشه شاد باشین ...


 !!! نفس !!! :)


با خودم زمزمه میکنم ...


با تو نیستم ... تو نخون ... با خودم زمزمه میکنم ...

من خوبم .. من ارومم .. من قول دادم ...

فقط یه کمی ... یه کمی تو رو کم ارودم ...

یادت هس؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟؟؟؟ واژه کم می اورم؟ برای گفتن دوستت دارم ها؟؟؟

حالا تمام واژها تو گلوم صف کشیدن .......

با این همه واژه چه کنم؟؟؟

تکلیف این همه حرف نگفته چیه؟؟

باید خوب باشم ...

من خوبم ... من ارومم .. من قول دادم ...


فقط یه کمی بی حوصلم ... اسمون روم سنگینی میکنه ...

روزهام کش اومده ....

هر چی خودم و به بی خیالی میزنم ... باز سر از کوچه دلتنگی در میارم ...


روزها تموم ابرهای اندوه تو چشمهای منن .. اما نمی بارن..................

چون ... من خوبم .. من ارومم .. من قول دادم ..............

تمام خنده هامو نذر کردم که گریه ام نگیره ... اما شبهااااا

وای از شبهاااا ...

هوای اغوشت دیونه ام میکنه ... موهام بدجوری بهانه دستات و میگیره ...

من خوبم ... من ارومم .. من قول دادم ....


فقط نیمدونم چرا هـــــی آه میکشم 

آه


و


آه


و بازم آه .........

خسته شدم از این همه آه ... 

شبها تمام آه ها در سینه منن ...

اون قدر سوزناک هستند که می تونم با این همه آه همه دنیا رو خاکستر کنم ....


اما حیف قول داده ام .... 


من خوبم ... من اروممم ...


فقط کمی دلواپسم ...


نترس .. باز شروع نمیکنم ... اصلا تموم نشده که بخوام شروع کنم!!!!!!!!!!!

همین دلم برات تنگ شده رو هم بهت نمیگم .... 


تو راحت باش ....


من خوبم ... من اروممم ...


اخه من قول دادم که اروم باشم ....


باورت میشه!!؟؟؟؟؟؟؟؟ من خوبـــــــــــــم .......



...امتحانها تموم شد ...

با سلام ... اوفففف ... خسته نباشم ... الان خیلی خوابم میاد ... حوصله هم ندارم .. این ترم خیلی بد بود ...

نمراتم خیلی بد شد ... اگه دو تا نمره دیگم خوب نشه مشروطم این ترم ...


برم یه کم لالا کنم ..

توضیحات بیشتر در بعدا نویس ...


فعلا ...

اعمال شب و روز مبعث


فــــــــــــووتتتتتتتت ... فووتتتتتتت .. چقدر اینجا خاک خورده .. وووییییی خیلی وقته نیومدم ...

اهممم اهممم ... سلام... خوبین؟؟؟ اهم اهم ... دارم اینجا رو تمیز میکنم ...

تار عنکبوت بسته ... خو جونم براتون بگه که این مدت که نیومدم امتحانام شروع شده و تا 7 تیر هم مشغول امتحان دادن میباشیم امتحان اولمو که خراب کردم .. خدا به بقیش رحم کنه

اومدم بگم که مبعث حضرت رسول(ص) رو بهتون تبریک میگم .. داشتم مفاتیح و میخوندم که دیدم امروز و فردا کلی اعمال داره .. گفتم که شماها هم بی نصیب نمونین


... التماس دعا ...


برای شب و روز عید مبعث اعمالی از جمله غسل، صلوات بر پیامبر، زیارت امام علی(ع) و در کنار آن نمازی که پاداش 60 سال و روزه‌ای که به اندازه 70سال روزه اجر دارد، ذکر شده است.

به گزارش  فارس، بار دیگر نوای «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ» در غار حرا طنین انداز خواهد شد و آسمان مکه از پرتو نور الهی منور خواهد شد، در این شب بزرگترین حادثه عالم به وقوع پیوست و ختم رسل عبای نبوت را بر تن پوشید و حجت بر تمام عالمیان تمام شد،  آری! بی‌جهت نیست که شب مبعث از شب‌های مبارک الهی است و برای آن چند عمل ذکر شده است:

 
*اعمال شب مبعث
 
-شیخ طوسی در کتاب مصباح روایتی از امام جواد (ع) نقل کرده است که این بزرگوار فرموده است: در رجب شبى است که بهتر از هر چیزی است که آفتاب بر آن می‌تابد و آن شب بیست و هفتم رجب است که در صبح آن پیغمبر خدا (ص) به رسالت مبعوث شد و هر کس از شیعیان ما در آن شب اعمال را انجام دهد، اجر عمل در شصت سال را می‌برد»، خدمت آن حضرت (ع) عرض شد که عمل در آن شب چیست؟
 
فرمود: بعد از نماز عشاء، پیش از نیمه شب بیدار شو و دوازده رکعت یعنی شش نماز دو رکعتی اقامه کن»، پس از اتمام نماز؛ سوره «حمد» را هفت مرتبه و سوره‌های «ناس»، «فلق»، «توحید» و «کافرون»، «قدر» و «آیة الکرسى» هر کدام را هفت مرتبه خوانده و بعد از اتمام این سوره‌ها، دعای ذیل خوانده شود:
 
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فى الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِىُّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبیراً اَللّهُمَّ اِنّى اَسئَلُکَ بِمَعاقِدِ عِزِّکَ عَلَى اَرْکانِ عَرْشِکَ وَمُنْتَهَى الرَّحْمَةِ مِنْ کِتابِکَ وَبِاسْمِکَ الاْعْظَمِ الاْعْظَمِ الاْعْظَمِ وَذِکْرِکَ الاْعْلىَ الاْعْلىَ الاْعْلى وَبِکَلِماتِکَ التّامّاتِ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاَنْ تَفْعَلَ بى ما اَنْتَ اَهْلُهُ»، پس از این دعا کرده و عرض حاجت به بارگاه احدیت داشته باشید.
 
-انجام غسل در این شب مستحب است.
 
-زیارت حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) که افضل اعمال در این شب است و از براى آن حضرت در این شب سه زیارت ذکر شده است که در باب زیارات در مفاتیح الجنان آمده است.
 
-شیخ کفعمى در «بلد الامین» آورده است که در شب مبعث این دعا را خوانده شود:
 
اَللّهُمَّ اِنّى اَسئَلُکَ بِالتَّجَلِىِ الاْعْظَمِ فى هذِهِ اللَّیْلَةِ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمِ وَالْمُرْسَلِ الْمُکَرَّمِ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاَنْ تَغْفِرَلَنا ما اَنْتَ بِهِ مِنّا اَعْلَمُ یا مَنْ یَعْلَمُ وَلا نَعْلَمُ اَللّهُمَّ بارِکْ لَنا فى لَیْلَتِنا هذِهِ الَّتى بِشَرَفِ الرِّسالَةِ فَضَّلْتَها وَبِکَرامَتِکَ اَجْلَلْتَها وَبِالْمَحَلِّ الشَّریفِ اَحْلَلْتَها.
 
اَللّهُمَّ فَاِنّا نَسْئَلُکَ بِالْمَبْعَثِ الشَّریفِ وَالسَّیِّدِ اللَّطیفِ وَالْعُنْصُرِ الْعَفیفِ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاَنْ تَجْعَلَ اَعْمالَنا فى هذِهِ اللَّیْلَةِ وَفى سایِرِ اللَّیالى مَقْبُولَةً وَذُنُوبَنا مَغْفُورَةً وَحَسَناتِنا مَشْکُورَةً وَسَیِّئاتِنا مَسْتُورَةً وَقُلوُبَنا بِحُسْنِ الْقَوْلِ مَسْرُورَةً وَاَرْزاقَنا مِنْ لَدُنْکَ بِالْیُسْرِ مَدْرُورَةً.
 
اَللّهُمَّ اِنَّکَ تَرى وَلا تُرى وَ اَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الاْعْلى وَ اِنَّ اِلَیْکَ الرُّجْعى وَالْمُنْتَهى وَاِنَّ لَکَ الْمَماتَ وَالْمَحْیا وَاِنَّ لَکَ الاْخِرَةَ وَالاْولى.
 
اَللّهُمَّ اِنّا نَعُوذُبِکَ اَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى وَ اَنْ نَاتِىَ ما عَنْهُ تَنْهى. اَللّهُمَّ اِنّا نَسْئَلُکَ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِکَ وَ نَسْتَعیذُبِکَ مِنَ النّارِ فَاَعِذْنا مِنْها بِقُدْرَتِکَ وَ نَسْئَلُکَ مِنَ الْحُورِ الْعینِ فَارْزُقْنا بِعِزَّتِکَ وَاجْعَلْ اَوْسَعَ اَرْزاقِنا عِنْدَ کِبَرِ سِنِّنا وَ اَحْسَنَ اَعْمالِنا عِنْدَ اقْتِرابِ اجالِنا وَاَطِلْ فى طاعَتِکَ وَ ما یُقَرِّبُ اِلَیْکَ وَ یُحْظى عِنْدَکَ وَ یُزْلِفُ لَدَیْکَ اَعْمارَنا وَ اَحْسِنْ فى جَمیعِ اَحْوالِنا وَ اُمُورِنا مَعْرِفَتَنا وَلا تَکِلْنا اِلى اَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ فَیَمُنَّ عَلَیْنا وَ تَفَضَّلْ عَلَیْنا بجَمیعِ حَوایِجِنا لِلدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَابْدَاْ بِاباَّئِنا وَاَبْناَّئِنا وَجَمیعِ اِخْوانِنَا الْمُؤْمِنینَ فى جَمیعِ ما سَئَلْناکَ لاِنْفُسِنا یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
 
اَللّهُمَّ اِنّا نَسْئَلُکَ بِاسْمِکَ الْعَظیمِ وَمُلْکِکَ الْقَدیمِ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَغْفِرَلَنَا الذَّنْبَ الْعَظیمَ اِنَّهُ لا یَغْفِرُ الْعَظیمَ اِلا الْعَظیمُ اَللّهُمَّ وَهذا رَجَبٌ الْمُکَرَّمُ الَّذى اَکْرَمْتَنا بِهِ اَوَّلُ اَشْهُرِ الْحُرُمِ اَکْرَمْتَنا بِهِ مِنْ بَیْنِ الاْمَمِ فَلَکَ الْحَمْدُ یا ذَاالْجُودِ وَالْکَرَمِ فَاَسْئَلُکَ بِهِ وَبِاسْمِکَ الاْعْظَمِ الاْعْظَمِ الاْعْظَمِ الاْجَلِّ الاْکْرَمِ الَّذى خَلَقْتَهُ فَاسْتَقَرَّ فى ظِلِّکَ فَلا یَخْرُجُ مِنْکَ اِلى غَیْرِکَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرینَ وَاَنْ تَجْعَلَنا مِنَ الْعامِلینَ فیهِ بِطاعَتِکَ وَالاْمِلینَ فیهِ لِشَفاعَتِکَ اَللّهُمَّ اهْدِنا اِلى سَواَّءِ السَّبیلِ وَاجْعَلْ مَقیلَنا عِنْدَکَ خَیْرَ مَقیلٍ فى ظِلٍّ ظَلیلٍ وَمُلْکٍ جَزیلٍ فَاِنَّکَ حَسْبُنا وَنِعْمَ الْوَکیلُ اَللّهُمَّ اقْلِبْنا مُفْلِحینَ مُنْجِحینَ غَیْرَ مَغْضُوبٍ عَلَیْنا وَلا ضاَّلّینَ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
 
اَللّهُمَّ اِنّى اَسئَلُکَ بِعَزاَّئِمِ مَغْفِرَتِکَ وَبِواجِبِ رَحْمَتِکَ السَّلامَةَ مِنْ کُلِّ اِثْمٍ وَالْغَنیمَةَ مِنْ کُلِّ بِرٍّ وَالْفَوْزَ بِالْجَنَّةِ وَالنَّجاةَ مِنَ النّارِ اَللّهُمَّ دَعاکَ الدّاعُونَ وَدَعَوْتُکَ وَسَئَلَکَ السّاَّئِلُونَ وَسَئَلْتُکَ وَطَلَبَ اِلَیْکَ الطّالِبُونَ وَطَلَبْتُ اِلَیْکَ اَللّهُمَّ اَنْتَ الثِّقَةُ وَالرَّجاَّءُ وَاِلَیْکَ مُنْتَهَى الرَّغْبَةِ فِى الدُّعاَّءِ.
 
اَللّهُمَّ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاجْعَلِ الْیَقینَ فى قَلْبى وَالنُّورَ فى بَصَرى وَالنَّصیحَةَ فى صَدْرى وَذِکْرَکَ بِاللَّیْلِ وَالنَّهارِ عَلى لِسانى وَرِزْقاً واسِعاً غَیْرَ مَمْنُونٍ وَلا مَحْظُورٍ فَارْزُقْنى وَبارِکْ لى فیما رَزَقْتَنى وَاجْعَلْ غِناىَ فى نَفْسى وَرَغْبَتى فیما عِنْدَکَ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
 
سپس به سجده برو و بگو: اَلْحَمْدُلله الَّذى هَدانا لِمَعْرِفَتِهِ وَخَصَّنا بِوِلایَتِهِ وَوَفَّقَنا لِطاعَتِهِ، سپس صد مرتبه ذکر شُکْراً شُکْراً گفته شود.
 
پس سر از سجده بردار و بگو: اَللّهُمَّ اِنّى قَصَدْتُکَ بِحاجَتى وَاعْتَمَدْتُ عَلَیْکَ بِمَسْئَلَتى وَتَوَجَّهْتُ اِلَیْکَ بِاَئِمَّتى وَسادَتى اَللّهُمَّ انْفَعْنا بِحُبِّهِمْ وَاَوْرِدْنا مَوْرِدَهُمْ وَارْزُقْنا مُرافَقَتَهُمْ وَ اَدْخِلْنَا الْجَنَّةَ فى زُمْرَتِهِمْ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ و این دعا را سیّد براى روز مبعث ذکر کرده است .
 
*اعمال روز مبعث
 
از جمله اعیاد عظیمه است و روزى است که حضرت رسول اکرم صلَّى الله علیه وآله وسلم در آن روز به رسالت مبعوث شد و جبرئیل به پیغمبرى بر آن حضرت نازل شد و از براى آن چند عمل است:
 
-غسل .
 
روزه گرفتن و آن یکى از چهار روزى است که در تمام سال روزه گرفتنش امتیاز دارد و برابر است با روزه هفتاد سال
 
-بسیار صلوات فرستادن
 
- زیارت حضرت رسول اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع)
 
-شیخ طوسی از جناب ابوالقاسم حسین بن رُوح روایت کرده است که در این روز دوازده رکعت نماز مى‌خوانى، یعنی 6 نماز دو رکعتی مثل نماز و بین هر دو رکعت دعای ذیل خوانده شود:
 
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فى الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِىُّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبیراً یا عُدَّتى فى مُدَّتى یا صاحِبى فى شِدَّتى یا وَلیّى فى نِعْمَتى یا غِیاثى فى رَغْبَتى یا نَجاحى فى حاجَتى یا حافِظى فى غَیْبَتى یا کافِىَّ فى وَحْدَتى یا اُنْسى فى وَحْشَتى اَنْتَ السّاتِرُ عَوْرَتى فَلَکَ الْحَمْدُ واَنْتَ الْمُقیلُ عَثْرَتى فَلَکَ الْحَمْدُ وَاَنْتَ الْمُنْعِشُ صَرْعَتى فَلَکَ الْحَمْدُ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاسْتُرْ عَوْرَتى وَآمِنْ رَوْعَتى وَاَقِلْنى عَثْرَتى وَاصْفَحْ عَنْ جُرْمى وَتَجاوَزْ عَنْ سَیِّئاتى فى اَصْحابِ الْجَنَّةِ وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذى کانُوا یُوَعَدُونَ.
 
پس از قرائت دعا، هر یک از سوره‌های «حمدن، «توحید»، «ناس»، «فلق»، «کافرون»، «قدر»، «آیة الکرسى» را هفت مرتبه بخوان و بعد از آن ذکرهای  «لا اِلهَ اِلا اللهُ واللهُ اَکْبَرُ وَ سُبْحانَ اللهِ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ» هفت مرتبه، و «اللهُ اللهُ رَبَّى لا اُشْرِکُ بِهِ شَیْئا» هفت مرتبه گفته شوند، سپس دعا کرده و از خداوند حاجت طلب کن .
 
-همچنین در کتاب «اقبال» و در بعضی از نسخ «مصباح» آمده است که مستحب است، در این روز دعای زیر خوانده شود:
 
یا مَنْ اَمَرَ بِالْعَفْوِ وَالتَّجاوُزِ وَضَمَّنَ نَفْسَهُ الْعَفْوَ وَالتَّجاوُزَ یا مَنْ عَفى وَتَجاوَزَ اُعْفُ عَنّى وَتَجاوَزْ یا کَریم اَللّهُمَّ وَقَدْ اَکْدَى الطَّلَبُ وَاَعْیَتِ الْحیلَةُ وَالْمَذْهَبُ وَدَرَسَتِ الاْمالُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ اِلاّ مِنْکَ وَحْدَکَ لا شَریکَ لَکَ اَللّهُمَّ اِنّى اَجِدُ سُبُلَ الْمَطالِبِ اِلَیْکَ مُشْرَعَةً وَمناهِلَ الرَّجاَّءِ لَدَیْکَ مُتْرَعَةً واَبْوابَ الدُّعاَّءِ لِمَنْ دَعاکَ مُفتَّحَةً وَالاْسْتِعانَةَ لِمَنِ اسْتَعانَ بِکَ مُباحَةً وَاَعْلَمُ اَنَّکَ لِداعیکَ بِمَوْضِعِ اِجابَةٍ وَللصّارِخِ اِلَیْکَ بِمَرْصَدِ اِغاثَةٍ وَاَنَّ فِى اللَّهْفِ اِلى جُودِکَ وَالضِّمانِ بِعِدَتِکَ عِوَضاً مِنْ مَنْعِ الْباخِلینَ وَمَنْدُوحَةً عَمّا فى اَیْدِى الْمُسْتَاْثِرینَ وَاَنَّکَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ اِلاّ اَنْ تَحْجُبَهُمُ الاْعْمالُ دُونَکَ وَقَدْ عَلِمْتُ اَنَّ اَفْضَلَ زادِ الرّاحِلِ اِلَیْکَ عَزْمُ اِرادَةٍ یَخْتارُکَ بِها وَقَدْ ناجاکَ بِعَزْمِ الاِرادَةِ قَلْبى وَاَسْئَلُکَ بِکُلِّ دَعْوَةٍ دَعاکَ بِها راجٍ بَلَّغْتَهُ اَمَلَهُ اَوْ صارِخٌ اِلَیْکَ اَغَثْتَ صَرْخَتَهُ اَوْ مَلْهُوفٌ مَکْرُوبٌ فَرَّجْتَ کَرْبَهُ اَوْ مُذْنِبٌ خاطِئٌ غَفَرْتَ لَهُ اَوْ مُعافىً اَتْمَمْتَ نِعْمَتَکَ عَلَیْهِ اَوْ فَقیرٌ اَهْدَیْتَ غِناکَ اِلَیْهِ وَلِتِلْکَ الَّدعْوَةِ عَلَیْکَ حَقُّ وَعِنْدَکَ مَنْزِلَةٌ اِلاّ صَلَّیْتَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَقَضَیْتَ حَوائِجى حَوائِجَ الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَهذا رَجَبٌ الْمُرَجَّبُ الْمُکَرَّمُ الَّذى اَکْرَمْتَنا بِهِ اَوَّلُ اَشْهُرِ الْحُرُمِ اَکْرَمْتَنا بِهِ مِنْ بَیْنِ الاْمَمِ یا ذَاالْجُودِ وَالْکَرَمِ فَنَسْئَلُکَ بِهِ وَبِاسْمِکَ الاْعْظَمِ الاْعْظَمِ الاْعْظَمِ الاْجَلِّ الاْکْرَمِ الَّذى خَلَقْتَهُ فَاسْتَقَرَّ فى ظِلِّکَ فَلا یَخْرُجُ مِنْکَ اِلى غَیْرِکَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرینَ وَ تَجْعَلَنا مِنَ الْعامِلینَ فیهِ بِطاعَتِکَ وَالاْمِلینَ فیهِ بِشَفاعَتِکَ اَللّهُمَّ وَاهْدِنا اِلى سَواَّءِ السِّبیلِ وَاجْعَلْ مَقیلَنا عِنْدَکَ خَیْرَ مَقیلٍ فى ظِلٍّ ظَلیلٍ فَاِنَّکَ حَسْبُنا وَنِعْمَ الوَکیلُ وَالسَّلامُ عَلى عِبادِهِ المُصْطَفَیْنَ وَصَلَواتُهُ عَلَیْهِمْ اَجْمَعینَ
 
اَللّهُمَّ وَبارِکَ لَنا فى یَوْمِنا هَذَا الَّذى فَضَّلْتَهُ وَبِکَرامَتِکَ جَلَّلْتَهُ وَبِالْمَنْزِلِ (الْعَظیمِ) الاْعْلى اَنْزَلْتَهُ صَلِّ عَلى مَنْ فیهِ اِلى عِبادِکَ اَرْسَلْتَهُ وَبِالْمَحَلِّ الْکَریمِ اَحْلَلْتَهُ
 
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ صَلوةً داَّئِمَةً تَکُونُ لَکَ شُکْراً وَلَنا ذُخراً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ اَمْرِنا یُسراً وَاخْتِمْ لَنا بِالسَّعادَةِ اِلى مُنْتَهى آجالِنا وَقَدْ قَبِلْتَ الْیَسیرَ مِنْ اَعْمالِنا وَبَلَّغْتَنا بِرَحْمَتِکَ اَفْضَلَ آمالِنا اِنَّکَ عَلى کُلِّشَىءٍ قَدیرٌ وَصَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَسَلَّمَ .
 
شیخ عباس قمی می‌گوید که این دعا را حضرت موسى بن جعفر علیه‌السلام در آن روزى که آن امام را به سمت بغداد حرکت دادند و آن روز بیست و هفتم رجب بود، خواند .

جرم فاطمه حب علی بود...

 

سلام به همه .. اومدم وبلاگم ببینم چه خبره .. دیدم بازم یه مدت زیادی نبودم

اول : شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) رو بهتون تسلیت میگم...

دوم : یه خورده مشکلاتم زیاد شده خیلی کم میام و درسهام زیاد شده .. ( حالا کی میخونه؟؟ )

میخوام بخونم ... اما اصن حسش نیس  حسش فک کنم موقع شب امتحانها تازه بیاد

که اون موقع هم دیر شده  دعا کنین این ترم و پاس کنم .. خیلی سخته ...

واحدهام کمه .. اما همشون سخته : برنامه نویسی (++c) ... ریاضی2  ... جبر ... علم مواد اسونه اما همش حفظی ... حالا جالبترین قضیه اونجاس که کارگاه جوش دارم یعنی میرم جوشکاری میکنم  مردی شدم واسه خودم  

اوففف .. خهلی خسته ام  

این ترم و پاس کنم .. مخصوصا ریاضی 2 رو پاس کنم دیگه میافتم رو دور  فقط برام دعا کنین

ایشالله همه دانشجوها موفق بشن و کسی مشکلی براش پیش نیاد ...

استادهاااا  خدا بگم چی کارشون کنه .. اصن نمره نمیدن  واسه 0.5 نمره باید خودت و بکشی

خواستم ی متن ادبی چیزی بنویسم .. اما خیلی خستم .. خوافم میاد .. تازه مجروح جنگی هم هستم  انگشت شصت پام به قول معروف رفته تو چشمم  نه حالا جدی انگشتم دچار مشکل شده  یه خورده راه رفتن مشکل دارم ...  حالا زودی خوب میشم مگه نه؟؟؟( به خودم امید بدم )

جریان من اینه که از شنبه شروع میکنم اما این شنبه ها نمدونم چرا نمیرسه

 

خو من برم که دیگه از شنبه شروع کنم

 

بزودی برمیگردم  

فعلا  

 

نفس


آمد و رفت

فاطمه، فاطمه ی دوره ی پیغمبر نیست

یا نه!، این فاطمه آن فاطمه ی حیدر نیست

چه سوالی ست که میپرسی ؟”علی جان خوبی؟”!

من کجا خوبم اگر حال شما بهتر نیست

غیر از این دردِ حجابی که گرفتی از من

بستری بودنت آنقدر عذاب آور نیست

فضه میگفت بیایید غذا آماده ست

زینبت گفت نمیآیم اگر مادر نیست

گریه آور شده این آمد و رفتی که مراست

وای از این خانه که دارای در دیگر نیست

 

 

التماس دعا

 

باز میبینمش ......


هفت سین خالی از یه سین دیوانه حافظ تو بغل

تا که تو از راه نرسی نه شعر میخونم نه غزل

تو باید از راه برسی به مرز و بوم این دیار 

تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نو بهار

روزی که از راه برسی زمستون از پا در میاد

هفت سین خالی از یه سین سایه دستات و میخواد

تن پوش تازه بر تن و گم شدنم تو آینه

وقتی تو کنارمی هر روز نوروز منه

دلم ازت جدا نشد نفس ، تو رو نفس کشید

یه سال از این دوری گذشت قصه به آخر نرسید

به آرزوی دیدنت هفته به هفته نو شدم

جمله ی باز میبینمش وعده ی من شد به خودم

تو داری از راه میرسی زمستون از پا در میاد

هفت سین خالی از یه سین سایه دستات و میخواد

تن پوش تازه برتن و گم شدنم تو آینه

وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز منه




سلامممممممم ... وای که چقدر این اهنگ و گوش میکنم سیر نمیشم ... اهنگ بابک سعیدی - نوروز من ...

خیلی دوستش دارم ....

یه چیزی بگم؟؟؟؟؟

اصلا باورم نمیشه 8 روز گذشت .. نفهمیدم چه جوری داره میگذره .. خدایی انقدر هم دیگه خوش نمیگذره .. الانم انقده خوابم میاد حال ندارم شکلک بذارم ...

اومدم اهنگ و قالب وب و عوض کردم گفتم یه خورده از حال خودمم بگم ...


5-6 روز دیگه مونده به باز شدن دانشگاه و من هنوز هیچی درس نخوندم .. با افتخار تمام ...

خیلی هم نگرانم . خدا کنه به خیر بگذره

استرس به تمام معنا به نمای دلشوره...

فعلا برم بخوابم ....

خدا رو دوست دارم ... حافظ هم دوست دارم اما خداحافظی رو اصلا دوست ندارم

پس میگم به امید دیدار ...


نفس - م

سال نو مبارک ...

 

سلام ... خیلی وقت بود نیومده بودم اینحا ... دلم تنگ شده بود  

حالا بعد این همه مدت گفتم امشب که  عیده و منم بی خوابی زده به سرم بیام اینجا و بهتون عید و تبریک بگم ....

ایشالله سال خوبی داشته باشید ... و به اونچیزی که میخواین برسین ...

 

الان ساعت ۲:۵۰ دقیقه است .. خسته هستم چون امرزو کلی کار کردم ... همش دارم چرت میزنم ... اما کلی کار مونده که باید تا قبل ساعت ۸  صبح انجام بدم ...

میترسم تموم نشه ... یه وقت خواب بمونم ... سال تحویل اگه خواب بمونم خیلی بد میشه .. من نباید بخوابم

خب من برم به کارام برسم که اگه خواستم یه چرتی بزم بتونم ...

 

 واسه همه دعا کنین ... خیلی خیلی زیاد هم دعا کنین ...

بازم میام کلی از اتفاقهایی که افتاده میگم ...

 

سال نو مبارک ... به همه خوش بگذره ....

 

 

نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام
هفت سین من تویی من فقط تو رو میخوام

دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمیخواد
کاش یکی ما دوتارو با هم آشتی میداد

شب عیدی آسمون وقتی که میباره
بیشتر از شبهای پیش عطر قرآن داره

ببین امشب قلبم مثه آینه روشنه
آینه زلال من دیدنت عید منه

سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای

شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت

 

 

خــــســــتـــه ام .....


از این چشم که خوابهامو تعبیر کرد

از این دل که یک روز یه جا گیر کرد

از این پا که وقتی رسید دیر کرد

خسته ام

از این کوچه ی خاطرات و سکوت

از احساس این فاجعه تا سقوط

از این آیینه چهر ی روبرو

خسته ام

خسته از اسمون از زمین،آدما

من تو رو دارم اینجا فقط ای خدا

خسته از بغضی که مونده باز تو گلوم

دفتر زندگیم بسته شد نا تموم 

مثه من کسی توی دنیا نبود

کسی شاید اینجوری تنها نبود

دلم از غم لحظه ها میگرفت 

از این روزگاری که با ما نبود

خسته ام

من و بی خودت راهی قصه کردی

دل عاشقم رو پر از غصه کردی

کسی حرف این خسته رو گوش نکرد

دلم این شکست و فراموش نکرد

......

چیزی نمیشه گفت ....

در همین حد ....


سکوت ....



درد دل .....

درد دل که میکنی ...!!!!!

ضعف هات ، دردهات رو میگذاری تو سینی و

تعارف میکنی که هر کدومش و که می خوان و بردارن ...!!!!


تــــــیـــــز کنن...


تــــیــــغ کنن


و بزنن به روحــــــــــــت ......!!!!!!!!!!!!




تازه نفس (م)



چــه ســـاده . . . !!!!


دلمــان خـوش اســت که می نويســيم
و ديگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوينــد
آه چـه زيبــا و بعضــی اشـک می ريــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــايی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اينکــه کســی برايمــان دل بســوزاند
يـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــديـم
و با جملــه ای دل می کــنيم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــيدن لـذتـی
و وقــتی چيـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنيـــم
و چــه ســــاده می شـکــنيم
همــــه چيـــز را...

من و حس غریب . . .


من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

من خودم هستم و يک حس غريب

که به صد عشق و هوس مي‌ارزد.

من خودم هستم و يک دنيا ذکر

که درونم لبريز

شده از شعر حقيقت جويي

من خودم هستم و هم زيبايم

من خودم هستم و پابرجايم

من دلم ميخواهد

ساعتي غرق درونم باشم


عاري از عاطفه ها

تهي از موج سراب

دورتر از رفقا

خالي از هرچه فراق

من نه عاشق هستم

نه حزين غم تنهايي ها

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نوازش يا مهر

من دلم تنگ خودم گشته و بس

منشينيد کنارم

پي دلجويي و خوش گفتاري

که دلم از سخنان غم و شادي پر شد

من نه عاشق هستم

و نه محتاج عشق

من خودم هستم و مي

با دلم هستم و همسازي ني

مستي ام را نپرانيد به يک جمله هـــــی!!!!



واپسین دم !!!


تو یا رب !
در درون سینه ی مجروح من
پانه! شبی بی وحشت و آرام
که بر بالین خویشم سر نهم یکدم
من دیولنه ی دوران

تو یا رب!
در نگاه اول مستی
مرا در خیل خامل بندگانت بین
مرا از ذره ذرات جهان پندار
و از تقصیر کاری و گناهم در گذر آن روز
در آن روزی که من با دست خالی بی پناه
در حضور اعظمت جان می سپارم سخت درد آلود
در آن روزی که تو صاحبنظر گونه
با نگاه تند بر تن پوشال من
می زنی شلاق بد ملامتگر
وای وایم که با آن صحنه ها
در حضور اعظمت
صد بار می میرم

صد بار می میرم



سلام ... چند روزی نبودم .. حوصله نداشتم بیام .. شرمنده که نتونستم به کامنت هاتون جواب بدم!!!!

خیلی خوبممممممممم ....

مشغول چند تا کارمممم .. دعا کنین بتونم از پسش بر بیاممم ...

دوستون دارم ...

نـــــــــــــفـــــــــــس


زندگی ....


روزی از گلی پرسیدم:”زندگی یعنی چی؟“

گفت:”زندگی چیزی نیست جز بوی خوش و عطر من”


از سنگی پرسیدم:”زندگی یعنی چی؟“

گفت:”زندگی چیزی نیست جز استواری و قدرت من”


از رودخانه پرسیدم:”زندگی یعنی چی؟“

گفت:”زندگی چیزی نیست جز طراوت و پاکی من”


از انسانی پرسیدم:”زندگی یعنی چی؟“

گفت:”زندگی چیزی نیست جز مهر و محبت درون من"


یه معجــــــزه!!!!!

 


سلام ... حالا که همه چی خدا رو شکر به خیر گذشته ... میخوام بگم تقریبا یه معجزه تو زندگی من رخ داده!!! 

که تا حالا میشه گفت بی سابقه بوده!!!

دقیقا از دوشنبه 6 تیر 90 شروع میشه .. ساعت 2 نصفه شبه .. و من پای لپ تاپم ... یه دفعه یه احساس عجیبی تو سراسر وجودم افتاد .. یه درد خاصی داشتم .. اونم تو ناحیه ای که برام خیلی عجیب بود!!!

گفتم میگذره .. هی درد میگرفت و ول میکرد ... روز بعدش بعد از ظهر با خانواده رفتیم بیرون چون 4 شنبه قرار بود برم دانشگاه میخواستم یه خریدی بکنم!!!... حالتی که داشتم بدتر شده بود .. و به همراهش حالت تهوع و .. هم اضافه شده بود .. راه رفتن برام مشکل شده بود .. اما خودم و نگه داشتم و به خرید ادامه دادم!!!!

اما شب نتونستم دردش و تحمل کنم ... گفتم یه دل درد ساده است !!!! برای خودم آب جوش نبات درست کردم ... عرق نعنا خوردم .. از این کارهایی که پیر زنها میکنن، انجام دادم تا دل دردم آروم بشه!!!!

بالاخره تا صبح خوابم نبرد و با درد سر کردم .. ساعت 6:30 صبح بود که مادر و صدا کردم که بریم تهران و من برم دانشگاه که از یه نفر جزوه بگیرم!!!! 

مادرم کلی گفت: دختر من نگرانم بیا و نرو ... بیا بریم دکتر .. رنگ و رو نداری!!!! 

منم با خونسردی کامل گفتم : مامان جون . قربونت برم من حالم خوبه .. و سرحالم .. باید برم جزوه بگیرم .. درسهام عقبه!!!!!

راه رفتن خیلی برام سخت بود .. خیلی سنگین شده بودم .. اما به زور خودم و سر پا نگه داشته بودم!!!!!

تقریبا میشه گفت ساعت 10:30 رسیدم دانشگاه ... حالم خوب نبود ... عرق سرد میکردم و حالم رو به راه نبود کلا!!!!

دل دردم خیلی بیشتر شده بود .. اون کسی هم که قرار بود لطف کنه و برام جزوه بیاره دیر کرده بود!!!!! 

دیدم واقعا نمیتونم یه جا وایسم ... سرم گیج میرفت .. چند تا از دوستام و دیدم و باهاشون مشغول شدم ... 

به سحر گفتم سحر من حالم زیاد خوب نیست .. دلم درد میکنه!!!! سحر گفت از این ویروس های جدید گرفتی ... خوب میشییییییییییییی!!!!! گفتم خدا کنه ... دردش خیلی زیاد شده از دیشب!!!!! 

گفت برو خونه خب ... گفتم منتظر یه نفرم که مثلا برام جزوه بیاره ... 

من و سحر نشستیم یه خورده با هم حرف زدن ... که زمان بگذره .. اما من هر دقیقه دردم زیادتر میشد!!!!

هی اس ام اس میدادم به این طرف .. که کی میرسی؟؟؟ کی میای؟؟؟؟ کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! 

نمیتونستم بگم درد دارم بیا ...  بعد ۱ ساعتی .. ایشون تشریف فرما شدن ... منم جزوه رو گرفتم و سریع حاضر شدم برم خونه!!!!! ( حالا بازم دستش درد نکنه .. خیلی زحمت کشید برام آورد ... )

تو راه با سحر اومدم و تو مترو که من نمیشستم ... انقدر سرگیجه و حالت تهوع و دل درد داشتم که نشستم کف مترو ....  مادرم که من و دیده بود خیلی ناراحت شده بود .. سحرم که چند ایستگاه بعدش پیاده شد و رفت ...

مامانم رو کرد به من گفت: درد داری ؟؟؟؟

منم گفتم : نه پَ دارم به بدهکاری هام فکر میکنم!!!!

مامانم گفت چته؟؟؟؟

گفتم حالم بده ...

یه شکلات در آورد به من داد ... من خوردم یه خورده حالم بهتر شد!!! اما دردم کم نشد!!!!

بالاخره رسیدیم ایستگاه ترمینال جنوب ... که برگردیم بیایم خونه!!! چون مهمون داشتیم تو خونه باید برمیگشتیم .. و گرنه تو تهران خونه داریم!!!!

تو ماشین انقدر درد گرفت اما هیچی نگفتم ...  چون نمیشد کاری کرد ..

بالاخره رسیدیم خونه و دیدم واقعا دارم میمیرم ...

مامانم گفت بریم دکتر گفتم نمیتونم...

در همون حال مهمون برامون رسید!!!

پسر خاله و زن و بچه شر و شیطونش (حسن  ) اومده بودن .. اما خدایی پسر عاقلیه .. دید من درد دارم ... اومد منو نااااز کرد قربونش برمممممممممممم  

بعد علی رضا .. پسر خاله ام گفت .. زنگ بزنین اورژانس بیاد ببریمش .. من از اورژانس خیلی میترسم ..!!!!  بعد با گریه گفتم .. نه من نمیامممممم .. زنگ بزنین آژانس بیاد .. بالاخره با کلی دردسر بود ما رو رسوندن بیمارستان شهید بهشتی .... وقتی رسیدیم اورژانس ..

دکتر اورژانس اومد یه معاینه کرد و گفت سریع ببریدش آزمایش بده!!!

ما رفتیم آزمایش و دادیم .. اول گفتن ۳۰ دقیقه دیگه آماده میشه .. منم حالم خراب بود ... هی این ۳۰ دقیقه ها زیاد شد!!!!  تا شد ۲ ساعت .. علی رضا که باهامون بود .. شروع کرد داد و بیداد که خواهر من حالش بده !!!! ( حالا علی پسر خالمه ها .. اما از بچگی ما با هم بزرگ شدیم به خاطر همین به من میگه خواهر  ) بالاخره جواب آزمایش و گرفتیم و دکتر اورژانس دید و گفت بستری  .. مامانم ترسید گفت چشه؟؟؟؟؟ گفت الان دکتر جراح میاد معاینه اش میکنه!!!!  مامانم گفت جرااااااح؟؟؟؟؟؟

بستری کردن ما رو ... بعد دکتر ۱ ساعت بعد اومد و معاینه کرد و گفت الان پرستار میاد .. هیچی به من نمیگفتن که!!!!!  

پرستار هم نیومد تو راهرو داد زد همراه خانوم .....  گفتم خدایا ... این جا دیگه کجاست؟؟؟؟؟ پرستارش حال نداره بیاد من تو اون حال بد .. داد زدم ۰۹۱۰۰۰۰۰۰۰۰ علی و مامانم هم خندیدن ..

مامانم رفت و اومد با چشم گریون ... اومد گفت باید اماده شی واسه عمل!!!!!!!!!!!!!!!!  

گفتم چییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟  تقریبا میشه گفت دردم و فراموش کردم و فقط ترس عمل به جونم افتاده بود!!!!!  شروع کردم گریه و ...  گفتم عمل نمیکنم ... علی که کنارم وایساده بود .. گفت چی شده!!!؟؟؟؟ عمل چرا؟؟؟؟

مامانم با یه بغضی گفت : آپاندیس!!!!!

دیگه دنیا داشت دور سرم میچرخید .... از ۲ شنبه شب تا همون دقیقه عین برق و باد از جلوی چشمام رد شد!!!!!

دیگه با هر بدبختی بود .. لباس و پوشیدم و رفتیم در اتاق عمل .. حالا من شروع کرده بودم به دلداری دادن به مامنم و علی که داشتم عین ابر بهار گریه میکردن ... هی براشون میگفتم چیزی نیست .. حل میشه!!!!! میخندیدم  اونها هم جوری گریه میکردن که من میخوام برم و برنگردم!!!!!  

با ویلچر منو بردن .. مامان و علی هم پشت سرم می اومدن!!!!

وقتی رسیدیم در اتاق عمل گفتن خودش باید راه بره .. یه پرستار سبز پوش زیر بغلم و گرفت و برد من و اتاق عمل ۲ ... ( کلی اتاق عمل بود ... خودم ترسیدم اون همه اتاق و دیدم!!!!  ) درازم کردن رو تخت و دکتر جراح اومد بالا سرم .. گفت دختر تو چقدر ناز داری ... یه آپاندیسه دیگه!!!!

دیدم یه دفعه دورم شلوغ شد .. کلی آدم اومده بودن ... ۴ تا زن بودن .. ۵-۶ تا مرد!!!! یه مرد خوشتیپی بود که فکر کنم متخصص بیهوشی بود ... نشست رو صنندلی کنارم و شروع کرد باهام حرف زدن و آمپول زدن بهم!!!!

گفت امروز چیزی خوردی؟؟؟؟  منم که ... گفتم نه ...  

گفت مطمئنی؟؟؟؟ گفتم نه!!! گفت خب چی خوردی؟؟؟؟ گفتم یه کیک !!!!  

دیگه همین؟؟؟؟ گفتم آره!!!!

گفت اعتراف کن .. گفتم به چی؟؟؟؟  

گفت چی کار کردی امروز .. گفتم هیچی .. رفتم دانشگاه!!!!!

رشته ات چیه؟؟؟؟  گفتم صنایع ... گفت صنایع غذایی؟؟؟؟ گفتم نه بابا .. مهندسی صنایع!!!!

گفتم اتاق اعترافه؟؟؟؟ گفت اره دیگه .. باید بفهمم سطح هوشیاریت چقدره ...

گفت ازدواج کردی؟؟؟ یه لبخندی زدم گفتم نه!!!!

یه دفعه دیدم همه اتاق داره میچرخه ... گفت چند سالته : دیدم دیگه نمیتونم چیزی بگم ... به زور گفتم ۲۰ سال ...

بعد یه زنی اومد یه ماسک و گذاشت رو دهنم و من دیگه هیچی نفهمیدم!!!!!

نمیدونم چقدر طول کشید ... اما وقتی بهوش اومدم تو اتاقم بودم .. خیلی تشنه ام بود ....

هنوز هم سرگیجه داشتم و نمیتونستم تکون بخورم .. تازه داشت بدنم از بیهوشی در می اومد و تازه درد رو میفهمیدم ....

یه پرستار اومد و یه داروی خواب اور بهم زد ... گفت حالت خوبه!!؟؟؟؟ منم هنوز منگ بودم ... گفتم نه!!!!

ساعت ۱ رفتم اتاق عمل ساعت ۴ صبح در اومدم !!!!

ساعت ۷ صبح پرستارا برای تحویل شیفت اومدن گفتن نباید چیزی بخوره ..

روز جمعه گفتن مرخصی .. اما گفتن شنبه این هفته نه .. هفته بعدش باید بری بخیه هاتو بکشی!!!!!

دکترم خیلی عاقله و خوبه!!!! شنبه که رفتم پیشش گفت : به به این دختر که معجزه است اومده!!!! خوبی؟؟؟؟

من که تعجب کرده بودم .. نشستم گفتم: معجزه؟؟؟

گفت اره دیگه ، ۳ روز با یه آپاندیس ترکیده تو سر کردی ... تو یه فرد معمولی ۲۴ ساعت از ترکیدن آپاندیس بگذره .. دیگه میمیره!!!!!

من که  شده بودم ...

گفت برو رو تخت بخواب بیام بخیه هات و بکشم ...

بخیه ها رو کشید و گفت هفته دیگه که امروز بشه بیا .. تا دوباره ببینمت!!!

امروز رفتم و خیلی راضی بود ازش ... گفت خوش زخمی و خودت هم دختر خوبی هستی !!!!

گفت اگه درد داشت یا اتفاق خاصی افتاد بیا بهت دارو بدم!!!!!

گفتم چشم و خداحافظی کردیم!!!!!!

خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت و  این معجزه ای بود که واقعا همه ازش تعجب کردن و میگن قدرت خدا رو ببین که تا نخواد برگ از درخت نمی افته!!!!!!  راستم میگن دیگه!!!!!


پ.ن ۱ : الان حاااااااااالـــــــــــم خیلی خوبه!!!!!!!

پ.ن ۲ : از وضعیت بیمارستان و رسیدگیشون خیلی ناراضی بودم .. بیمارستانه داریم مااااااااا؟؟؟؟؟

پ.ن ۳ : با توجه به اینکه ترم تابستونه و من هم مجبور به اخذ واحد شدم ... یه چند وقتی ممکنه کم بیام نت!!!!!  هه  دلم تنگ میشه .. اما میام سر میزنم!!!!!

برام دعا کنین ...  

خیلی خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااد

 

مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

 نــــــــــــــــــفــــــــــــس

 

خداونداااااااااا . . .


خدایا به تو عشق می ورزم!! 

بیشتر و بیشتر به تو عشق می ورزم!!! 

تو را بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا دوست میدارم!!!! 

چنان به تو عشق می ورزم که سرمست و بی خود می شوم!!! 

خدایم! 

مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن! 

متبرکم کن تا دنیا با تمامی غم ها خوشی هایش ، زشتی ها زیبایی هایش مرا نفریبد!!!

مرا ابزار یاری و شفایت در این دنیا پر رنج و درد قرار بده!!! 


تـــــ ــــولـــــــ ـــــ ــدم مـــ ــــ ـــــبارک

 

سلاااااااااااااامممم به همـــ ــ ـه

خوبین!!!!؟؟؟؟

امرزو بدون هیچ مقدمه و مطلبی اومدم بگم ....

 

 تولد نفــ ـــــ ـــ ـــس مبارک ....

 

تـــخـــتـــه ســـیـــاه


تو خودت باید تخته سیاه زندگیت رو پر کنی .

اگر اون رو با گذشته پر کردی فوری اون رو پاک کن !! هر چی در گذشته به درد نخور بوده رو خط بزن و خدا رو شکر کن که به اینجا رسیده ای و آغازی جدید در پیش رو داری!!! 

تو حالا تخته ای تر و تمیز داری!!!!

از نو شروع کن .... 

از همین حالا لذت خودت رو پیدا کن و از اون لذت ببر!!!!!!!

من ... امروز ... خدا !!!!


من خدا را دیدم

باورم شد که خدا رنگ احساس من است .... !!!!!




راز دوســتـــی


برای هر روز از ماه, گفتاری كوتاه پيشنهاد شده است.روز را در ساعت مناسبی آغاز كنيد. گفتار را چند بار تكرار كنيد.


دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.

با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.

به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.

آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.

حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را مرور كنيد.

سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود.


روز اول

راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.



روز دوم

راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.



روز سوم

راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن



روز چهارم

راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.



روز پنجم

راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.



روز ششم

راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.



روز هفتم

راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است



روز هشتم

راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها دارید.



روز نهم

راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی.



روز دهم

راز دوستی ار این است که حالات خوب و بد خود را به دیگران تحمیل نکنی, اما به آنها فرصت دهی که احساس خود را بیان کنند.



روز یازدهم

راز دوستی در این است که نیاز های دیگران را مقدم بر نیاز های خودت بدانی



روز دوازدهم

راز دوستی در این است که هرگز اشتیاق دوستانت را نسبت به مسائل مختلف تحقیر نکنی



روز سیزدهم

راز دوستی در محترم شمردن است. به حقوق و دیدگاه های دوستت احترام بگذار



روز چهاردهم

راز دوستی در این است که تغییر حالات خود را با خوشرویی و حسن نیت بپذیری



روز پانزدهم

راز دوستی در این است که محبت را نه تنها با کلام بلکه با نگاه و لحن صدا نیز ابراز کنی.



روز شانزدهم

راز دوستی در این است که دوستان را در آرزوها و اهدافت سهیم کنی, نه این که فقط با آنها وقت بگذرانی



روز هفدهم

راز دوستی در این است که هنگام صحبت با دوستان حواست کاملا جمع آنها باشد.



روز هجدهم

راز دوستی در این است که همواره افکار مثبت در سر داشته باشی. خصوصا هنگام بروز سوء تفاهمات.

روز نوزدهم

راز دوستی در این است که هرگز دوستانت را قضاوت نکنی بلکه همواره نکات مثبت آنها را ببینی.



روز بیستم

راز دوستی در این است که دائما دیگران را سرزنش نکنی بلکه مزایای مثبت کار درست را صادقانه بیان کنی.



روز بیست و یکم

راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز وضعیت خود را با بدبینی با وضعیت آنها مقایسه نکنی.



روز بیست و دوم

راز دوستی در این است که در غم و ناراحتی دوستانت شریک باشی و به آنها دلگرمی بدهی

نه این که به آنها دلگرمی بدهی نه این که با ابراز احساسات نادروست ناراحتی شان را تشدید کنی.



روز بیست و سوم

راز دوستی در این است که حامی حقوق دوستت باشی حتی اگر ناچار شوی به اشتباه خود اعتراف کنی.



روز بیست و چهارم

راز دوستی در معتمد بودن است. روی حرفت بایست به قولت عمل کن و به تعهدت پایبند باش.



روز بیست و پنجم

راز دوستی در این است که در معاشرت با جمع رشد کنی و آگاهی ات را افزایش دهی



روز بیست و ششم

راز دوستی در این است که روابط خود با دوستانت را به روابطی استثنایی تبدیل کنی.



روز بیست و هفتم

راز دوستی در صدر قرار دادن عشق خداوند است



روز بیست و هشتم

راز دوستی در این است که با موهبت دوستی عشق به خداوند را در خودت ایجاد کنی.



روز بیست و نهم

راز دوستی در این است که به تنش های موجود در رابطه ات بها ندهی و دست به کاری بزنی که موجب تقویت دوستی شود.



روز سی ام

راز دوستی در صمیمیت است. برای دوستانت یک دوست واقعی باش حتی زمانی که با تو بد می کنند!



نــــفـــــس

سرعت در زندگی


روزي مردي با ماشين از يك محله عبورميكرد.اومدام مراقب كوچه ها بود


تا مبادا كودكي ازپشت ماشينهاي پارك شده سروكله اش پيداشود.همين كه

ازسركوچه ها گذشت ناگهان يك آجر محكم به ماشينش برخورد كرد.مرد

بلافاصله ترمزكرد و ازماشين پياده شد.اوپسربچه اي راديد كه آجرپرتاب

كرده بود.مرداورا باعصبانيت گرفت و به شدت تكان داد و سرش داد زد كه

چرا؟ چرا؟ براي چي آجرپرت ميكني؟ پسربچه باناراحتي ازمرد عذرخواهي كرد

وگفت نميدانستم چه كار كنم چون هيچ ماشيني نمي ايستاد مجبورشدم اينكار

روبكنم وبعد زد زيرگريه. اوبه سمت يك ماشين اشاره كرد و گفت برادرم از

روي صندلي چرخدارش افتادروي زمين و من نميتوانم به تنهايي او را روي

صندلي اش بنشانم.من به كمك احتياج داشتم. به من كمك كنيد تا اورا روي

صندلي اش بنشانم.مرد نگاهي به پشت ماشين انداخت و پسربچه فلجي راديد

كه روي زمين افتاده ودستهايش زخم شده.اوبه سرعت بطرف پسربچه رفت.

او را اززمين بلند كرد وروي صندلي اش نشاند.پسربچه تشكركرد و به طرف

برادرش رفت و اوراهل داد و ازآنجا دورشد.

مردهمانجا ايستاد و به آنها نگاه كرد.اوباخود گفت:

((درزندگي نبايد انقدرباسرعت حركت كرد كه كسي مجبور شود با پرت كردن آجرتوجه شمارا جلب كند.))


گفت و گوی شمس و مولانا


هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست
آزمودم، مرگ من در زندگی ست
چون رهی زین زندگی، پایندگی ست

کیستی تو... قطره ای از باده های آسمان
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
کیستی تو... آدمی مخفی ست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
کیستی تو... تیر پرّان بین و ناپیدا کمان
جان ها پیدا و پنهان جانِ جان

کیستی تو... رهنُمایم، همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
کیستی تو... همدلی کن ای رفیق
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم، هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خو تر، در شیشه کنم زودتر

برخوانم و افسونش حراقه بجنبانم
هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم
کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من
تا نگردی پاکدل چون جبرئیل
گرچه گنجی در نگنجی در جهان
رخت بربند و برس در کاروان
آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن بادران

هیچ نندیشم به جز دلخواه تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاه
برد این «کو کو» مرا در کوی تو
جست وجویی در دلم انداختی
تا ز جست وجو رود در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟
گر نبودی جذب های و هوی تو
مخزن «انّا فتحنا» برگشا
سرّ جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون دهانم خورد از حلوای او
چشم روشن گشتم و بینای او
پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه کورانه روم


پدر روزت مبارک ....

 

سلام به همه ی عزیزان دل ...

پنج شنبه این هفته مصادف شده با ۱۳ رجب و میلاد با سعادت امیرالمونین علی (ع) و روز پدر و مرد و ...  این روز رو به همه مردها و گل پسرها که تازه پشت لبشون سبز شده و حس مردونگی بهشون دست داده تبریک میگم!!!!  

 

دوستدار شما ... نــــــفـــــس

 

تا خدا هست چرا غصه!؟


ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد!!!

معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور ... چه بخواهی و چه نه!! میوه یک باغند.

همه را با هم با عشق بچین...

ولی از یاد مبر ، پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی با صدایی آرام و مطمئن می خواند :

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه؟؟ چرا!!!!؟؟؟؟


زن همسایه و لباس های کثیف!!!


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟


پروردگارااااااااااااا


پروردگارا !!!!!!

دیرگاهیست قدم در راه توبه گذاشته ام اما بر بار گناهم می افزایم.

دست از آزارم کشیده ای ... آری میدانم!!!!!

شاید زیاد دور نبود

روزی که پرونده ام در دست تو بود و من نگران

چشم به امید لطف تو داشتم

بی بهانه ورقش میزدی ...!!!!!

برگی از پرونده جدا شد و افتاااااد...

چشم من نگران به دنبالش گشت ... اما آن برگ سالهاست گم گشته!!!!!

و نمی یابمش !!!!

تا دوباره در پیشگاهت حاضر شوم...!!!!

تا شاید بیش از این بر بار گناهم نیافزایم....!!!!!!!!!!!

خجل و شرمسار برگشته ام ، آن برگ پیدا نمی شود!

شاید هم می دانی و پرونده ام را از "ب" بسم الله نماز صبحم آغاز کرده ای ...

و باز من چشم امید به تو دارم ....!!!!!!


تولدم مبارک!!!


یه سال دیگه هم گذشت .. چه خوب چه بد!!!!

امسال یه جور دیگه بود برام ..

به خاطر یه سری مسائل مجبور شدم تولدم رو یه ماه زودتر بگیرم!!!

حالا این مسائل چیه!!؟؟؟

اولیش این بود که امتحانهای هم کلاسی ها که میخواستم دعوتشون کنم نزدیک بود .. از تیر ماه شروع میشد!!!!

چند تا از دوستای دوران کودکی هم دعوت بودن که یکیشون کنکور داشت ( برای بار دوم ) ، یکیشون امتحانهای دانشگاهش بود ( حقوق میخونه ) بود ، و دیگری هم میخواست مشرف بشه به مکه مکرمه که تا 25 تیر هم برنمیگشت !!!


حالا مسئله دوم : نیمه دوم تیر ماه ایشالله به امید خدا اسباب کشی داریم!!!! 

که اصلا وقت سر خاروندن هم ندارم!!!! 

به دلایل بالا تولد رو 19 خرداد 90 برگزار کردیم ...

من و چند تا از دوستام : بنفشه ، مهناز ، مریم ، محیا ، محیا-د و فرحناز ... رفتیم با هم یه رستوران !!!!

خیلی خوش گذشت و جای همه هم خالی بود .. ( بعضی از دوستان من رو لایق ندونستن و تشریف نیاوردن!!)

دوستان خیلی من رو شرمنده کردن و کلی هم زحمت کشیدن !!! که ازشون واقعا ممنونم!!! امیدوارم بتونم یه روزی محبتی که کردن رو جبران کنم....

اما بازم جای خالی چند نفر خیلی احساس میشد...

جاتون خالی ناهار رفتیم رستوران خاتون .. نزدیک دانشگاه علم و صنعت !!! ناهار خوب و خوشمزه ای هم بود ...

بعد از اون هم یه خورده فیلم و عکس گرفیم کادوها رو باز کردیم و .... دیگه ساعت تقریبا 3 بود که دیگه از هم جدا شدیم ...

بعد از اون من با یکی از دوستام قرار داشتم رفتیم نشستیم کافه سام روبروی دانشگاه و کلی با هم حرف زدیم ... ساعت 4:30 بود که از کافه اومدیم بیرون ...

شبش رفتیم خونه بنفشه اینااااااا ... کلی خوش گذشت .. یه کیک کوچیک گرفتیم و به قول بنفشه زدیم به بدن و روشن شدیم ... ساعت 1 بود که من و بنفشه و مریم و مهناز عین جنازه ( البته دور از جونمون ) افتادیم تا ساعت 7 صبح .. 7 صبح مثل دخترهای خوب بلند شدیم خرابکاری های دیشب رو جمع و جور کردیم و جارو زدیم و دوباره خوابیدیم ... البته این دفعه 1 ساعت خوابیدیم جون من باید می اومدم خونمون!!!!

ساعت 8:30 دیگه از خواب دل کندیم و من با چشمهای کاملا پف کرده و به زور مامانم بلند شدم هنوز سیر خواب نشده بودم ...

یه صبحونه خوردیم و با این که اصلا دوست نداشتم از خونه بنفشه اینها زدیم بیرون و رفتیم به طرف ترمینال ...

هه هه .. تو مترو یه خورده خوابیدم .. سوار اتوبوس که شدیم .. صندلی رو خوابوندم و تا خود قم رو گرفتم تخت خوابیدم ...

چند ساعتی هست که رسیدیم و من هنوزم خوابم میاد ... 

---------------

پ.ن : بابا جونم .. ای مهربونم .. 1 سال دیگه هم بدون تو گذشت ...!!!! دوست داشتی تولد 20 سالگیم و یه جور دیگه بگیری .... اما ...

دوستت دارم ... جات خیلی خیلی خالیه!!!!! خیلی!!!!

خدایا ...


خدايا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم کن
بفهمان زندگي زيباست

تو ای نزديک تر از من به من
اينک مرا درياب پناهم ده
تو ذکرت را عطايم کن
که با يادت دلم آرامشی يابد
حبيبا قدردان خوبی ام فرما

تو ای گرداننده دل ها و چشمانم
تو ای تدبير بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطايم کن
خداوندا نمی دانم چه تقديری مرا فر موده ای اما
برای مردمان خوب اين وادی

عطا فرما هزار اميد



خیلی سخته ...



چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی ...

در حالی که تظاهر میکنی هیچی برات مهم نیست ...

اما چه شیرینه در خلوت و خاموشی خود گریستن !!!!!



خواستم ....


خواستم سفر كنم پايم لرزيد و سست شد

خواستم پرواز كنم بال و پرم چيده شد جا ماندم

خواستم بخندم و شاد باشم اما بغضم تركيد

خواستم ببينم چشمانم را بسته ديدم

خواستم حرف بزنم زبانم بند امد

خواستم فراموش كنم اما خودم از يادها رفتم

خواستم اشك بريزم اما چشمانم خشك گشت

خواستم فرياد بزنم اما گوش ها كر شدند

خواستم زندگي بكنم مرگ را زيبا تر ديدم

خواستم بميرم اما لياقتش را نداشتم

ديگر هيچ چيز نخواهم جز قفسي تنگ و تاريك